Local Guys

Thursday, July 14, 2005


سلام به همه.
امروز روز خوبی واسه من نبوده، می دونید چرا؟ چون من فکر می کنم به من و دو تا از همکلاسی هام اهانت شده.
ما کلاس زبان انگلیسی داشتیم که چون ما سه نفر بودیم به گفتند با دختر ها بیاید کلاس؛ البته خودشون پیشنهاد دادند.
اما امروز فهمیدیم که بعد از دو جلسه به دلایل نا معلومی کلاس رو جدا کردند، و کلاس ما هم به طور کل تعطیل میشه یا اینکه باید سه نفره بریم کلاس؛ البته ما با کلاس جدا مخالفتی نداریم، کما که ما ترم های قبل هم اینطوری کلاس رفتیم.
همه حرف من و دوستام این که چرا از اول کلاس رو جدا نگذاشتند و چرا بعد از دو جلسه یکدفعه بدون اینکه به ما بگن این کارو کردند چون من از زبون دوستم شنیدم؛ من نمی گم که باید با ما مشورت می کردند، حداقل خوبمی تونستند به ما بگن به این دلیل و ... نمی تونیم کلاس با دختر ها بگذاریم.
آخه می دونید الآن هر کی می فهمه پیش خودش فکر می کنه، اینها سر کلاس چه کردند که هنوز سه جلسه نشد کلاس رو جدا کردند.
همه اینهایی که گفتم یه بهانه بود برای این بود که بگم مشک نشونه خربار هست همه جای این شور لعنتی همین طوری هست.
ما اگه این ترم بریم کلاس ترم آخر هست و بعدش مثلاً فارغ التحصیل می شیم.
خلاصه اینکه هر روز از روز قبل اوضاع بدتر می شه و فکر کنم که از این بد تر هم بشود، چون این فقط مثال کوچکی از این اوضاع کشور است و فکر کنم که این اتفاق خیلی جاها بیفته.
شاید ما دگه کلاس نریم چون راستشو بخواید یه جورایی از کلاس زبان بدم آمده فقط اگر استاد خوبی واسه ما سه نفر بگذارند ما می ریم
می دونید اگه از اول می گفتند من خوب یه کلاس دیگه ثبت نام می کردم. البته نه زبان انگلیسی.
امیدوارم روزی بشه که مسئله ی دختر پسر توی ایران حل بشه.
تا بعد

Sunday, July 03, 2005

Hi
I am going to start again but I don't have anything today.
But I promise to write later.
because ai have a world of word to tell you.

Monday, January 31, 2005

سلام
من روح االه فلاحی هستم 18 ساله که آقا مهرداد به من افتخار دادن و اجازه دادن من هم عضو بشم
از حالا من هم مزاحم خواهم شد
فعلا bye

Thursday, December 30, 2004

توانا بو هر که دارا بود زثروت دل پیر برنا بود
پر غو بود پول را رخت خواب هنر رخت خوابش مقوا بود
همه سهم استاد دانشکده پشیزی حقوق و مزایا بود
فغان سهم مردم ز نان و لباس از آن سوی ویترین تماشا بود
کدامین کس از شاعری برج ساخت کدامین کس از شعر دارا بود
از این پس پدر زیر خرج گران بزاید برش کار، ماما بود
از این پس پسر می نویسد دگر هر آن کس که نان داد بابا بود
توانا بود هر که دارا بود ز ثروت دل پیر برنا بود

شاهکار بینش پژوه

شعر بالا رو همونطور که می دونید شاهکار بینش پژوه گفته، و واقعیت تلخی است.
اگه می خواید این شعر رو از خود شاهکار بینش پژوه بشنوید نوار اسکناس رو بخرید البته شاید خیلی از شما این کاست رو داشته باشید، و حتماً بیشتر از اونی که به سبکش توجه کرده باشید به محتوای اون توجه کرده اید.
امید وارم که یه روزی بشه که کسی مجبور نشه از این شعرا بخونه.


پنجشنبه، 10/10/1383
پنجشنبه، 2004/12/30

Wednesday, December 15, 2004

از آخرین باری که نوشتم مدت ها می گذره برای همین فکر کردم بهتره که بنویسم.
امروز مثل بقیه روزها داشتم درس می خوندم( همونطور که می دونید من یک بار توی کنکور شرکت کردم اما قبول نشدم)، یهو یادم افتاد به سالهای قبل که مدرسه میرفتم، واقعاً که عجب دورانی بود.
همیشه از مدرسه رفتن خوشم می آمد البته بگذریم از اون روزهایی که آدم حوصله ی هیچ کاری رو نداره چه برسه به مدرسه رفتن که اگه دل و دماغ رفتنشو نداشته باشی حسابی حال آدمو می گیره مگه نه؟
داشتم فکر می کردم که چه روزهای خوبی با دوستای خوبم داشتم که بیشترشون رفتن دانشگاه (آزاد) و چه خاطراتی دارم از طول دوران مدرسه که چون حافظه خوبی دارم همشو یادم هست.
ما یعنی من و دوستام سال سوم دبیرستان روز آخری که می آمدیم مدرسه رو فیلم گرفتیم که میدونم خیلی از شما هم این کارو کردید یا می خواید که بکنید اما اگه چنین تصمیمی ندارید سعی کنید که حتماً این کارو بکنید.
در مورد خاطره حرف زدم و جا داره این جمله رو از جبران خلیل جبران بگم که البته بارها اونو گفتم:((خاطرات شیرین گذشته تلخ ترین لحظاتی است که امروز داریم)). منو ببخشید اگه جملش دقیقاً اون نیست.
شما چی فکر می کنید؟
امروز مثل خیلی از روزهای دیگه با یه نوار غمگین دیگه به یاد روزهای خوب گذشته گریم گرفت.
دیگه نمی دونم چی باید بگم می خوام فقط سکوت کنم

این فاصله ها برای سکوت من بود
به امید روزهای بهتر.
چهار شنبه، 2004/12/15
چهار شنبه، 25/9/1383

Saturday, August 07, 2004

سلام
این بار هم می خوام فارسی بنویسم.
اما این بار نمی خوام که درد دل کنم، بلکه می خوام از اتفاقی که امشب برای اولین بار توی مرودشت افتاده صحبت کنم.
امشب برای اولین بار توی این ده به ظاهر شهر همایش موسیقی برگزار شد و چند تا گروه هنر نمایی کردند.
موسیقی پاپ و کلاسیک.
باورم نمی شد که مرودشت این همه هنرمند داشته باشه. اما خوشبختانه دیدم که چقدر زیاد هستن.
قرار است که هر یک ماه یک همایش مثل امشب برگزار بشه، که البته امیدوارم.
با خواننده یکی از گروه ها صحبت می کردم که اگه اشتباه نکنم اسم گروهشون سایه باشه، البته امید وارم که در مورد اسمشون اشتباه نکنم. داشتم می گفتم که با خواننده صحبت می کردم که دوست دوران ابتدایی خودم هست و میگفت که خودشون نه تا آهنگ دارند که هر وقت آماده بشه قراره اجرا بکنند.
این واسه شهری که البته همونطور که قبلاً هم گفتم ده خیلی عالیه که امیدوارم که ادامه پیدا کنه. چون من خودم فعلاً دارم آموزش گیتار می بینم و شاید در آینده یه گروه درست کنیم البته بازم امیدوارم.
راستی می دونید چرا به این شهر می گم ده؟
یکی بود که می گفت مرودشت بزرگترین ده دنیاست، و هر روزی که می گذره بیشتر به این موضوع پی می برم.
داشتم در مورد گروهها می گفتم، و باید اینو هم بگم که بعضی هاشون حتی آهنگ و شعرهایی که اجرا می کردند مال خودشون بود.اگه امکانش بود حتماً عکسشونو هم می گذاشتم توی وب لاگم که ببینید.
اما امیدوارم که بعداً بتونم عکسشونو گیر بیارم، البته قول نمیدم.
یه چیز دیگه در مورد این شهر هست که منو عذاب می ده و اونم فرهنگ پایینه بعضی از شهروند های محترمه که امبدوارم که روزی برسه که این مشکل هم حل شده باشه.
دیگه حرفی نیست که بزنم جز اینکه به امید روزای بهتر.
11:55 PM
Friday, August 06, 2004
That little boy

Tuesday, July 27, 2004

خداوندا در درون من شوری قرار ده تا تمام هستی را بفهمم. من نمی دانم که چرا انسان ها برای دست یافتن به کرات دیگر اینقدر تلاش می کنند در حالی که انسان هنوز خودش را به درستی نمی شناسد.
از این حرفها بگذزیم، می خواهم از چیزهایی حرف بزنم که داد دل هر انسان یا حداقل هر جوان ایرانی است.
آزادی ، این کلمه است که ما را از آن فرسنگ ها دور کرده اند. من به آن هایی که آزادی را فقط در لباس و تجملات می بینند کاری ندارم، من و خیلی های دیگر آزادی را در چیزهای دیگر می بینند. آزادی که ما می خواهیم این نیست که فقط بشود با یک دختر راحت راه رفت، نه، ما آزادی حرف زدن می خواهیم، آن هم آزادی بی قید و شرط. در واقع می شود گفت اینجا آزادی بیان وجود دارد اما آزادی بعد از بیان چه می شود.
در هیچ جای دنیا مردم به این خوار و خفیفی نیستند. من معذرت می خواهم که اینطور حرف می زنم. اما مردم ایران آنقدر پوستشان کلفت شده است که به هر خفت و خواری تن دهند.
آخر مگر می شود بر سر ملتی این همه بلا بیاورند و از کوچک تا بزرگ بدانند اما هیچ کسی صدایش هم در نیاید و تازه اگر کسی هم سر و صدایی بکند آنقدر مردم ایران متحد هستند که آن بیچاره احتمالا تا آخر عمرش یا نمی تواند راه برود یا حرف بزند و چه بسا که آن بیچاره بمیرد.
ای کاش دارویی پیدا می شد که همه ملت ایران بخورند و یا همه متحد شوند و یا همه می مردند.
خفت و خواری تا کی؟
_ تا آخر دنیا.
این حرفها را روزی صد بار همه می شنوند اما چه فایده که گوش شنوایی نیست.
در این مملکت حتی برای رفتن به سربازی نیز باید پارتی بازی بکنید که شما را ببرند. دیگر از صنایع و ادارات چه انتظاری باید داشت. در اینجا حتی باید رشوه داد تا یک نفر به وظیفه اش عمل کند.
مطمئناً آدم های زیادی هستند که این حرفها ها را هر روز تکرار می کنند و خودشان استاد اینگونه حرفها هستند.
دیگر نمی خواهم حرفهای تکراری خودم را طولانی تر کنم اما نمی دانم که این مردم کی از خواب بیدار می شوند، فقط امیدوارم که بیداری آنها بعد از مرگ نباشد.
پیامبر فرمود:« مردم در خوابند، وقتی که مردند بیدار می شوند.»
اما من امیدوارم که بیداری هر چه زودتر به سراغ مردم بیاید.
دیگه بسه.
Tuesday, July 27, 2004
3:33 AM